بی سوالی؛ پرتگاه پیشرفت انسان


هجده، نوزده ساله بودم که طوفان سوالهای ابتدای جوانی ام آغاز شد. من که هستم؟ اینجا چه کار میکنم؟ خوب و بد چیست؟ خدا چیست؟ کجا میرویم؟ و …. آن روزها رفتارم پر شده بود از افراط و تفریط، خودبینی و تندخویی، طلبکاری و گوشه گیری، پرخاشگری و بی حوصلگی. زمان گذشت. به هر نحوی که بود سوال هایم یکی یکی پاسخ داده شدند و به آرامش دلپذیری رسیدم. بیست سالم شده بود. مطمئن بودم که وقتش رسیده از آرامش بی سوالی ام لذت ببرم و با فراق خیال روی برنامه های تجاری مورد علاقه ام متمرکز شوم.

امروز دقایقی غرق فکر شده بودم که ناگهان از بی سوالی این روزهایم احساس خطر کردم. همان طور که بهنام هم قبلا از این حس برایم گفته بود. احساس کردم که شخصیت بزرگسالی ام دارد روی زیربنای همین روزهایم شکل میگیرد. یاد دوران مدرسه افتادم که یک روز توی حیاط نشسته بودم و داشتم رفتار بچه ها و معلم ها را رصد میکردم. بچه ها اکثرا شبیه هم بودند اما شخصیت بزرگترها تفاوت های چشمگیری داشت. یکی ساده و سطحی، یکی عمیق و دانا، یکی لبخند به لب و خونسرد، یکی اخمو و طلبکار، یکی با وقار و مودب، یکی با ادا و نچسب. این سوال برایم پیش آمد که چرا این ها اینی که هستند شدند؟ و آن نشدند؟!

سریع ده سال بعد خودم را تصور کردم. خودم را یک علی آرام و خونسرد دیدم که فرق زیادی با امروزم ندارد! چون که به پاسخ همان چندتا سوال هجده نوزده سالگی اش قناعت کرده بود. و این اصلا خوب نبود. امروز که تقریبا فهمیدم شخصیت بزرگسالی آدم ها چطور شکل میگیرد، تصمیم گرفتم که بی سوالی این روزهایم را با سوالهای جدیدی از بین ببرم. اما این بار بر خلاف گذشته سوالها خودجوش نخواهند بود، باید خودم طراح سوال امتحان زندگی ام باشم، که ده سال بعد به کارنامه ی زندگی ام افتخار کنم. و حالا مساله این است: طرح سوال های جدید. که این کار جز با مطالعه و کاوش در اعماق بیکران عالم هستی میسر نخواهد بود. جمله ای از دوستم -سید مهدی- به خاطر دارم که نمیدانم متعلق به کیست: “کیفیت زندگی آدم ها وابسته به سوالهایی است که از خود میپرسند و میزان تلاشی که برای یافتن پاسخ آنها میکنند.”

  • پی نوشت ۱: دلم تنگ میشود برای دوران پریشانی شیرین ابتدای جوانی، چون فکر میکنم بعید است دیگر چنین دورانی را تجربه کنم.
  • پی نوشت ۲: سوال هایم که تمام شده بود احساسی به من میگفت از بی سوالیت لذت ببر، فصل بعدی سوال ها در راه است، ظاهرا فصل بعدی همین بود.
  • پی نوشت ۳: انسان معمولا سوال هایش را ابراز میکند اما بعد از پیروزی و یافتن پاسخ سوال ها، آرام میگیرد و سکوت میکند. فکر میکنم این سکوت همیشه هم خوب نیست. خوب است انسان دانسته هایش را با دیگران به اشتراک بگذارد. اما بیم آن میرود که دانش به غیرطالبش ارائه گردد و -به اعتقاد شیخ بهایی- ارزشش زیر سوال برود و به قول خودم به شخصیت صاحب سخن نیز توهین شود. اینجاست که تنها راهکار طلبگی است. باید طالب دانش بود، غرور و خجالت را کنار گذاشت و پرسشگر شد. زیرا اغلب آنها که میدانند، در سکوت خود پنهان شده اند.

دید باز یک کودک


دو سه هفته ایست که شب ها سر کلاس آموزش جایگزین سربازی میروم. در بین جمع مان پسر ۱۶ ساله ای -که شاید صرفا از روی علاقه می آید سرکلاس- داریم که من را مجذوب نگاهش کرده. هر شب که میروم سر کلاس منتظرم حرفی بزند تا تفاوت نگاهش با نگاه ما -به اصطلاح- بزرگترها را ببینم، لذت ببرم و درس بگیرم. دیشب بچه ها برای تمرین آداب نظامی در صف های ۹ نفره می ایستادند، دستور میگرفتند و سپس نوبت به صف بعدی میرسید. یکی از صف ها که تشکیل شد پسرک کلاس خیلی ساده و کودکانه بلند گفت چرا اینها ۸ نفرند؟ و طبق معمول صدای اعتراض همه بلند شد که “ای بابا باز هم این بچه شروع کرد…” چرا هیچ کس جز او تعداد نفرات را نشمرد؟ یا اگر شمرد چرا ابراز نکرد؟ همه غرق بررسی صحت حرکات نفرات بودیم و صف های ۹ نفره را یادمان رفته بود. اما پسرک هم کمبود نفر را دید هم اشکالات حرکت ها را.

مادری به فرزندش میگوید برو توی اتاق و از داخل کمد روسری آبی من را بیاور، به محض این که فرزند وارد اتاق میشود برق میرود، با این حال او روسری را پیدا میکند و به مادرش میدهد! چطور توانست چنین کاری را بکند؟ جواب: آیا فقط یک روسری توی کمد بود؟ جای روسری آبی را میدانست؟ همه ی روسری ها را از داخل کمد برداشت؟ نه خیر!

حفظ همان دید باز و نامحدود کودکانه باعث میشود که انسان بتواند در پاسخ معمای فوق بگوید خوب برق رفت، نور که نرفت! (روز بوده). چرا عبارت “برق رفت” باید برای ما تداعی گر خاموشی باشد؟

به خاطر همین است که برای خودم جمله ی stay foolish را اینگونه ترجمه کرده ام: نادان بمان تا ذهنت بدون چارچوب خاصی چیزهای جدیدی بیابد. هرچند در ترجمه ی فارسی کتاب جابز -به طور کاملا درستی- این جمله به معنای امکان بیشتر یاد گرفتن ترجمه شده است.

اصولا همین دیدهای باز -کودکانه- کودکان یا بزرگسالان است که دنیا را دستخوش تحول نموده است. کداک یک نمونه از آنهاست.

با تمرین میشود نگاه کودکانه را باز هم زنده کرد.

پینوشت: حالا که صحبت از سربازی هم به میان آمد بی ربط نیست راهکاری را که برای کنار آمدن با اتلاف وقت اجباری ساخته ام مطرح کنم. یکی از آنها این است که وقتی میبینم مجبورم یک سری چرندیات را بالاجبار بنویسم، سعی میکنم با حوصله و با خط ریزی زیبا این کار را انجام دهم تا هم تمرینی برای بهبود دستخطم باشد و هم آرامش بخشی برای روانم.

معرفی کتاب: استاد عشق، پروفسور حسابی


گاه که غرق اندیشه در پیچیدگی های زندگی خویش هستیم، یک کتاب ارزشمند میتواند نگاهی جدید و راهگشا برایمان به ارمغان بیاورد. آن وقت مجبور به تحمل بعضی از سردرگمی ها نیستیم. استاد عشق، عنوان درخور کتابی است به قلم ایرج حسابی پیرامون زندگی پرافتخار پدرش، پروفسور محمود حسابی. مردی که دیدگاه حیات اش به وسعت نام او در دوران ممات اش بود.

پیشنهاد میکنم حتی اگر سرتان خیلی شلوغ است این کتاب ارزشمند را مطالعه کنید. هرکس از هر کتابی هدیه ای میگیرد. یکی از هدیه های این کتاب برای من این بود که دیروز وقتی سوز سرما استخوانم را به درد آورده بود، بدون اینکه غر بزنم یا حتی توی دلم ناراحت باشم، مثل یک مرد سینه سپر کرده بودم و با افتخار به هدفم می اندیشیدم.

پی نوشت: این کتاب را وقتی بهنام به من معرفی کرد گفت: مطالعه اش را بگذار توی اولین اولویت.

بزرگ شو، اما …


بزرگ شو، اما سوال های کودکی یادت نرود …

بهای عجله در تحقق آرزوهای گرانقیمت جوانی


اگر بخواهیم خیلی عجولانه به تمام آرزوهایمان برسیم، شاید بهایش از دست دادن آرامش در تمام عمر باشد.

برای مثال آقای علی ماشین میخواهد. ۴ میلیون دارد، ۲ میلیون هم قرض میکند و صاحب ماشین میشود. یک ماه میگذرد. خرج های ماشین یکی یکی خودشان را نشان میدهند. لذت ماشین سواری هم تمام میشود، علی میماند و ۲ میلیون قرض و ۱ میلیون هزینه برای ماشین. در همین حین یک ایده ی تجاری به ذهن او میرسد که نیاز به ۴ میلیون سرمایه دارد. تمام دارایی او هم یک ماشین است که حالا ۵ میلیون می ارزد! ماشین را میفروشد و قرضش را پرداخت میکند. حالا علی ۳ میلیون پول دارد. اگر ماشین را نخریده بود ۵ میلیون پس انداز داشت.

تمام چیزی که علی از ماشین میخواست، لذت رانندگی بود. لذتی که به بهای از دست دادن یک فرصت کاری خوب و ۲ میلیون هزینه و کلی دردسر تمام شد. لذتی که میشد با چندصد هزارتومان سر و ته اش را جمع کرد. این بهای فکر نکردن او بود. اگر علی همیشه همینطور عجولانه و بدون فکر کردن هرچیزی را که دلش بخواهد عملی کند، بعید است بتواند به آرامش دلخواهی در زندگی اش برسد. (توی پرانتز عرض کنم: هرجا افراط رد میشود، بیم این هست که ذهن مخاطب به سوی تفریط برود! دقت کنید)

نبود تمام امکانات برای رسیدن به آرزوها، فرصتی است برای بیشتر اندیشیدن به اساس خواسته.

اکثر آدم ها این کاره نیستند! حتما باید بیفتند توی چاه تا ببینند چه دردی دارد. من هم تازه کمی یادگرفته ام که باید صبور و منطقی باشم. این چند خط را نوشتم چون مطمئنم آدمهای باهوشی پیدا میشوند که منطقی هستند، اما به یک یادآوری نیاز دارند.

شما تا به حال چه قدر خرج آرزوهای گران قیمت جوانی تان کرده اید؟ آیا ارزشش را داشته؟

سه گام کوچک برای تحول های بزرگ


برای بهبود تجارت خود حتما لازم نیست ساعتها وقتمان را صرف مطالعه ی کتاب ها و جزوه های آموزشی جور وا جور کنیم. میشود با سه گام تحول آفرینی کرد!

گام اول) کار را به بخش های کوچک تقسیم کنیم.
گام دوم) فکر کنیم که چطور میشود این بخش کوچک کار را عالی انجام داد.
گام سوم) چارچوب های ذهنمی مان را نابود کنیم.

مثلا: چطور میتوانیم با هزینه ای کم فروش کتابهایمان را بیشتر کنیم؟
گام اول) فروش کتابهای با موضوع موفقیت را توام با هزینه توزیع و تبلیغات کمتر افزایش دهیم!
گام دوم) حتما راه هایی بهتر از برپایی نمایشگاه وجود دارد. مشتری های اینطور کتابها کجا هستند؟ مثلا توی اتوبوس؟ چطور بهشان کتاب بفروشیم؟
گام سوم) برای مثال توی تمام اتوبوس های این منطقه از شهر پوستر های تبلیغاتی بزنیم و کتابها را به راننده اتوبوس بدهیم تا در صورت درخواست مشتریان به آنها بفروشد.

البته این یک مثال سطحی و خیلی عجله ای بود! فکر انسان بی نهایت است، به شرط آنکه چارچوبی برایش نسازد.

عضو خوراک مطالب شوید مرا در توییتر دنبال کنید!
آمار بازدید