رونمایی غیررسمی اپلیکیشن شهر

اپلیکیشن شهر

اپلیکیشن شهر

 

به نام خدا
سلام

اپلیکیشن شهر، حاصل یک کار تیمی هست. این اپ هنوز رونمایی رسمی نشده و در مرحله تست آلفا قرار داره. از دوستان نزدیک مون دعوت می کنیم به جامعه تست کنندگان اپلیکیشن بپیوندن و از این طریق به ما کمک کنن.

وب سایت اپلیکیشن: http://shahr.name
آدرس کانال تلگرام: https://telegram.me/shahr_name

با سپاس

کلاس زبان بروم یا نه؟

این سوال چند سالی توی ذهنم بود. افرادی جسته و گریخته پاسخش را به من داده بوند، اما در نهایت جواب قطعی اش را برای خودم پیدا کردم و با دیگران در میان می گذارم اش.

اول شهریور امسال، روز اعزام به خدمتم، چند تا از دوستان قدیمی ام را دوباره دیدم. حال و روز همدیگر را جویا شدیم. یکی ازدوستانم برنامه نویس شده بود، یکی مغازه ای زده بود و یکی زبان انگلیسی تدریس می کرد. این دوست سومی، ماجرای زبان یاد گرفتنش را تعریف کرد. همه چیز برایش توی یک سال اتفاق افتاده بود. با انگیزه ی فهمیدن فیلم های خارجی می رود کلاس زبان و بعد از یک سال می بیند در سطح خوبی هست، برای تدریس می رود آموزشگاهی و مشغول به کار می شود.

همان روز تصمیم گرفتم بعد از برگشتن از خدمت بروم همان آموزشگاه دوستم و در کلاس همان استاد ثبت نام کنم. روز پنجم از خدمت برگشتم و به آموزشگاه مراجعه کردم. مسئول ثبت نام با یک مکالمه و یک تست کاغذی تجویز کرد که از ترم پنجم شروع کنم. حالا نمی دانم چون ترم پنجم چند روز دیگر شروع می شد این توصیه را کرد یا واقعا باید از ترم پنج شروع می کردم.

ابتدای ترم استاد برنامه ی ترم را برای ۲۱ جلسه ی ۱٫۵ ساعته ارائه کرد. گوش کردن، ارائه، گفتگو، درک مطلب، تقلید لهجه، خلاصه کردن و مواردی دیگر جزء برنامه بود. چندین فایل صوتی و چند کتاب هم مورد استفاده قرار می گرفت. در طول این ۲۱ جلسه چیزهایی را فهمیدم که به طور کلی می نویسم:

 

یاد گرفتن زبان به کلاس رفتن وابسته نیست. بدون کلاس هم می شود اما زمان بیشتر و تلاش بیشتری را می طلبد. البته تلاش بیشتر نتیجه اش ماندگارتر هم هست. دایی من بازرگان است و می گوید من برای یادگیری زبان ۱۰۰۰ تومان هم خرج نکرده ام.

در کلاس داشتیم افرادی را که سالهای سال مشغول یادگیری زبان انگلیسی بودند! و منابعی ارزشمند برای آموزشگاه به حساب می آمدند! و داشتیم افرادی را که چابک و سریع با کلاس پیش می آمدند. کلاس جای ماندن و تلف کردن عمر نیست. با عقل جور در نمی آید که فردی ۴ سال کلاس زبان برود ولی هنوز در پیش پا افتاده ترین جملات انگلیسی مشکل داشته باشد.

کلاس به یادگیری سرعت می دهد. حتما اگر زمان به عقب برمی گشت کلاس زبان رفتن را جزء برنامه هایم می گذاشتم ولی الان دیگر با افزایش زمان مشغولیت، کلاس رفتن کار راحتی نیست.

استاد زبان نکات ریز و درشت خیلی خوبی را به شما یاد می دهد. نکاتی که دانستن شان حتما ارزشمند است و کسی که کلاس نمی رود با زحمت بیشتری این نکات را کشف خواهد کرد.

زبان یاد گرفتن مثل هر کار دیگری هدف می خواهد. آیا قرار است زبان انگلیسی در جایی از زندگی آدم تاثیر بگذارد یا نه؟ این مهم ترین سوال برای کلاس رفتن هست. خوب نیست برویم کلاس زبان چون همه می روند کلاس زبان. اگر قرار نیست در ادامه عمرتان از زبان انگلیسی استفاده کنید، کلاس نروید چون دانسته های تان را فراموش می کنید و وقت و هزینه ای که می گذارید تباه می شود. اما اگر کلاس می روید حتما برنامه ای برای بعد از پایان کلاس ها داشته باشید. ایجاد یک وبلاگ انگلیسی، عضویت در یک جمع علمی انگلیسی زبان، تجارت با انگلیسی زبان ها یا هر کاری که هم مفید باشد هم زبان شما را رشد بدهد.

زبان را باید دوست داشته باشید. اگر واقعا علاقه ای به زبان ندارید و با اکراه و اجبار بیرونی می خواهید زبان یاد بگیرید شاید به نتیجه خوبی نرسید.

مهم این است که بخواهید انگلیسی حرف بزنید و بیایید وسط میدان. هر چه بیشتر بشنوید و بگویید، بیشتر رشد می کنید. یادگیری زبان خیلی کار تئوریکی نیست. یک شب دوست استاد ما به جای استاد آمد کلاس. به جای نشستن روی صندلی ایستاده و با هیجان درس می داد و آنقدر تند حرف می زد و سوال می پرسید که نطق همه را باز کرده بود! آن شب احساس کردم همین مدل تدریس بهترین مدل برای شروع هست.

کلاس زبان جدا از وقت کلاس، یک ساعت کار روزانه هم می طلبد. اگر چنین فرصتی را ندارید کار سخت می شود. من در تمام این یک ترم همه ی تمرینات، خلاصه ها و ارائه ها را در ۱۵ دقیقه ی قبل از حضور استاد در کلاس آماده می کردم. بچه های کلاس دبیرستانی بودند –و قاعدتا با غنیمت شمردن وقت مانوس نبودند- و از این که من هر شب می آمدم و می گفتم “خب امشب چی داریم؟” بعد شروع به آماده کردن تمرین می کردم، تعجب می کردند. من به این که کارها را در محدودیت ها می شود خیلی بهتر هم انجام داد اعتقاد جدی دارم. در نهایت هم ارائه ام خوب می شد و به بچه ها چشمکی از سر رضایت می زدم.

این بود آنچه که به ذهنم رسید.

 

ترم که داشت تمام می شد، تصمیمم را نهایی کردم که برای ترم بعد ثبت نام نخواهم کرد. برای این کار چند دلیل داشتم. یکی این که کلاس زبان وقت فراغتی برای رسیدن به کارهای مهم دیگرم باقی نمی گذاشت. دیگر این که دلیلی نمی دیدم بابت یادگرفتن چیزی که به رایگان می توانم یاد بگیرم هزینه پرداخت کنم. سوم این که دیگر می دانستم توی کلاس زبان ها چه می گذرد و خبر خاصی نیست.

در طول ترم سه بار فرصت ارائه با موضوع آزاد داشتم. من با نیت تاثیر بر ذهنیت بچه ها برای آینده شغلی شان، در سه ارائه ام پاسخ سه سوال را دادم: “مدرک یا مهارت؟”، “کارآفرین ها راست می گویند یا بی کارها؟” و “آدم ها چطور در حرفه شان زبانزد می شوند؟” در بحث های آزاد هم همیشه چنین موضوعاتی را با بچه ها بحث می کردیم. اینطور خوشحال بودم که این ۲۱ جلسه صرفا به زبان نگذشته. علاوه بر این در این مدت دوست های جوانی پیدا کردم که بعضی های شان خیلی عاقل بودند.

حالا مثل گذشته همان مسیر معمولی اما اثربخش یادگیری زبان را ادامه می دهم. خبر انگلیسی می خوانم، سعی می کنم ترجمه کنم! (ترجمه کردن منظم یکی از اهداف امسالم بود ولی فقط چند ماه در اولویت هایم ماند) داستان می خوانم، اگر فرصتی پیدا کنم فیلم می بینم، گه گاهی هم می نویسم و می گویم. یادگیری هر چیزی به تناسب میزان کاربردش رشد می کند و برعکس.

امیدوارم این مطلب مفید بوده باشد.

فیسبوک سراغ دکمه “خرید” می رود

اگر دکمه ی “لایک ” برای شما زیاد از حد مجازی به نظر می رسد، بد نیست بدانید که فیسبوک در حال آماده کردن دکمه ی “خرید” است. فیسبوک در تعداد محدودی از صفحه های تجاری شبکه اجتماعی اش، راه اندازی فروشگاه های آنلاین را آغاز کرده است. در حال حاضر این تغییر فقط به منظور تست انجام می شود، اما بدیهیست که فیسبوک قصد ادامه دادن این مسیر را دارد. فروش آنلاین یک فرصت بزرگ است: اگر فیسبوک بتواند مردم را نسبت به خرید از طریق پلتفرم خود ترغیب کند، در حقیقت توانسته منبع درآمد بزرگی برای تبلیغات مکمل خود به دست آورد. ترغیب مردم به این سمت کار دشواریست، به هر حال، اما محتمل است که فیسبوک تست را کوچک انجام می دهد تا مطمئن شود سرویسش به درستی کار میکند.
فیسبوک در نظر دارد تمام روند خرید را در دست بگیرد. مشخص نیست که روند و پروسه ی خرید در فیسبوک به چه شکل خواهد بود، اما نمونه ای که در تصویر آن آمده نشان می دهد که این فرآیند بسیار شبیه مرور کردن تصاویر در یک گالری می باشد. چنین فضایی برای آن که شرکت ها کاربران را به سمت خرید کردن هدایت کنند، فضای بسیار مناسبیست.–این مدل بسیار شبیه همان کاری است که پینترست می کند- و در حال حاضر احتمال دارد برخی از فروشگاه ها به افزایش صفحات فیسبوک شان تحت همین مدلی که اشاره شده، علاقه مند شده باشند. پریروز بیزینیس اینسایدر اعلام کرد که فیسبوک به سمتی می رود که مراجعاتش از لحاظ تولید درآمدهای نسبت به همه ی شبکه های اجتماعی دیگر پیشتاز باشد، که این موضوع دقیقا ناظر بر همین قابلیت جدید فیسبوک است.
از اکنون به مدت یک سال دکمه های خرید پاپ آپ در صفحات تجاری فیسبوک دیده می شوند. تا کنون این دکمه ها فقط در فید اخبار دیده می شدند. احتمال دستخوش تغییر شدنِ قابلیت ساختن فروشگاه در صفحات فیسبوک خیلی زیاد است. فیسبوک می گوید فعلا تعداد فروشگاه هایی که در حال تست شدن هستند، دو رقمیست، اما ظاهرا این تعداد کاهش یافته تا اعلام شود آنها روی چه صفحاتی هستند. فیسبوک در این سرویس جدید فعلا درصدی از فروش را به نفع خود کسر نمی کند، اما طبیعیست که فرض کنیم می خواهد فعلا برای پرنده ها دانه بریزد.
منبع: [theverge]

رویای انسان ها را حمایت کنید

به نام خدا

مقدمه
توی ریاضی می گفتند نمودارگسسته داریم و نمودار پیوسته. زمان نمودارش پیوسته هست و ما هم سوار این نمودار با سرعتی ثابت جلو می رویم. اما اوغات فراغت یا خواب و رویا انگار سرعت حرکت این نمودار را کم می کنند، یک جورهایی اصلا انگار نمودار زمان را گسسته می کند. مقاطع زمان را از هم تشخیص می دهیم و راحت می فهمیم الان کجای زمان ایستاده ایم. اما این روزهایم انگار زمان هم پیوستگی اش خیلی قرص و محکم شده هم سرعت حرکتش. باید روز ماه به ۲۷ و ۲۸ برسد، تا یادم بیافتد که این ماه هم گذشت. گذشت و بعضی برنامه ها آن طور که باید پیش نرفت. پیش نرفتن ها هم دو قسمت است، یا نخواستن خودمان، یا نخواستن کسانی که روی برنامه های ما تاثیر دارند. که البته این دومی همان اولیست، با یک شکل و شمایل متفاوت و توجیه کننده.

روزنوشته های محمدرضا شعبانعلی، وبلاگیست که خواندنش همیشه برایم ارزش داشته و به همه پیشنهادش می کنم. یادداشت “غولی به نام مردم” اش را حتما بخوانید. قشنگ توضیح می دهد که آدم های خوب و دلسوز، همه می خواهند تو را به بهشت ببرند، و تو برای راضی نگه داشتن آن آدم های دلسوز که احتمالا دوست شان هم داری، می خواهی به بهشتی بروی که آنها هر کدام بر اساس سلیقه خودشان با یک مشارکت جمعی(!) برایت ساخته اند، غافل از این که این بهشت از جهنم بدتر است.

آدم اگر برای خودش تصمیم نگیرد و نتواند “نه” بگوید، هم برایش تصمیم می گیرند و هم آنقدر از او “بله” می گیرند که چیزی برای خودش باقی نماند. همه دوست دارند ما را به بهشت ببرند، از رئیسی که می گوید تجربیات فنی ات را در یک وبلاگ بنویس اما یادش می رود مرخصی ماهانه ات را بدهد، یا معلمی که انتظار دارد کار درستی را بکنی که با آن کار درستی که خودت فکر می کنی در تضاد است تا پدر و مادر و دوستی که تو را در انتخاب همسر، رشته تحصیلی و رنگ جوراب هم راهنمایی می کنند، همه نیت خیر دارند، اما جمع همه ی این خیرها معمولا “شر” می شود.

مدت زیادی بود که مطلب ترجمه ای نگذاشته بودم. البته در تمام این مدت به فکر بودم اما نیت های خیر کمی دست و بالم را گرفته بود. من وقتی تیتر مطلب و پاراگراف اول آن جذبم کند سراغ ترجمه اش می روم. قبل از این مطلبی هم که در ادامه می خوانید، به سراغ یک مطلب دشوار رفته بودم و تا نیمه ترجمه اش کرده بودم ولی وسط هایش بود که دیدم آنچنان که باید مطلب گیرایی نبود. (یا شاید گرامر دشوار مطلب من را به این نتیجه رساند!) موضوع کلی اش این بود که فناوری اطلاعات و ارتباطات، میزان استخدام و درآمد در مشاغل با سطح مهارتی متوسط را در کشورهای توسعه یافته بسیار کاهش داده و از آن طرف استخدام در مشاغل تخصصی و مشاغل معمولی را زیاد کرده. یعنی کارهایی که زمانی توسط انسان های نیمه ماهر انجام می شدند امروز توسط اتوماسیون ها و رایانه ها انجام می شوند، و نیاز به متخصص ها و کارگران عادی بیشتر شده.

بگذریم و برویم سراغ اصل مطلب.

رابطه های بهتر با حمایت از رویاهای آدم ها
اگر می خواهید هر روز و هر روز شریک بهتر یا دوست بهتری باشید، راه فوق العاده ساده ای وجود دارد: رویاهای مردم را حمایت کنید.
سخت است که انسان بتواند به تنهایی به رویاهایش برسد، و این سختی زمانی بیشتر می شود که دور و برمان کسی نباشد که ما را در مسیر رسیدن به رویاهای مان تایید کند. ما دنبال حمایت هستیم تا خیالمان راحت باشد که کسی پشت مان هست و احساس کنیم آنچه که به دنبالش هستیم را دیگران هم قبول دارند. آدم های دور و بر ما هم همین احساسات را دارند و همین حمایت ها را نیاز دارند.

1303148050393402002

اگر می خواهید کیفیت رابطه با کسی را افزایش بدهید، کریس گیلباو پیشنهاد می کند رویاهای آن فرد را محترم بشمارید:

ببینید آنها می خواهند چه کار کنند، یا به چه چیزی برسند یا چه کسی بشوند، بعد کمک شان کنید که این کار را بکنند. چیزی که می خواهند را خودتان برای شان انجام ندهید –چون این رویای آنهاست- اما علاقه و پشتیبانی ملموس خودتان را نشان بدهید.

یک راه ساه برای کمک کردن هر روزه به آنها پیدا کنید، خواهید دید که همین راه ساده بیش از آن چیزی که تصور می کنید تاثیر می گذارد. حتی فقط یک متن امیدوار کننده می تواند در آدم احساس مقبولیت و ارزشمندی ایجاد کند و توانایی او برای رسیدن به اهدافش را بیشتر کند. مردم را حمایت کنید و مطمئن باشید برای همیشه یادشان می ماند. خوب است که در مواقع ضرورت آنها را واقع بین کنید، اما هیچ وقت نخواهید که شما دلیل دلسردی آدم ها از کاری که دوست دارند انجام بدهند، بشوید.
منبع: [lifehacker]

پی نوشت
چیزی که بیشتر تجربه کرده ام مخالفت آدم ها با خواسته های من بوده. هر وقت که مخالفت شان من را تحت تاثیر قرار داد و کاری را که می خواستم بکنم نکردم، ضعیف تر شدم و آنها روی من مسلط تر شدند. اما روند را از یک جایی تغییر دادم و هر بار که با آدم ها مخالفت کردم و پای مخالفتم ماندم عزت نفسم بیشتر شد. وقتی اینطور شد، کم کم سر و کله ی کسانی که آدم را تشویق هم می کنند پیدا می شود. اما همه چیز بر می گردد به همان شکستن حصار که یک بار برای همیشه شروع کنیم به الهام گرفتن از درون خودمان.
به نظرم برای آدم هایی که دنبال آرزوهای شان هستند، یک مرزی وجود دارد. این مرز آنجاییست که به خاطر سرزنش های مردم ممکن است به ناامیدی برسند و آرزوهای خودشان را نفرین کنند و تصمیم بگیرند آن طور که مردم عاقلانه می پندارند، زندگی کنند اما یک قدم آن طرف تر از این مرز، جاییست که آدم می تواند خوشحال باشد از این که به رویاهای خودش احترام می گذارد و خودش را به چیزهایی که مردم فروخته اند، نمی فروشد. اگر آدم تاب بیاورد و  لب این مرز شکست نخورد، می تواند برود تا جایی که یک روز آدم ها همه مجبور بشوند تحسینش کنند.

مطلبی که خواندیم می گفت باید از رویاهای همدیگر حمایت کنیم، اما این حرف را باید برای فرهنگ خودمان بومی سازی کنیم: “اول باید مرز محدودیتی که مردم برای ما ایجاد می کنند را بشکنیم، بعد حتما آدم هایی پیدا می شوند که رویاهای ما را حمایت کنند”
چند وقت پیش گزارش کاری از پروژه ای پر از ریسک که ۷ ماه است مشغول انجامش هستیم برای آدم هایی که دوست داشتم در جریان کارمان باشند فرستادم، و چند نفرشان پاسخ های دلگرم کننده ای برایم ارسال کردند. پاسخ هایی که به آدم انرژی می دهد ۷ ماه دیگر سخت تلاش کند. مطمئنم تک تک آنها این فکر به ذهن شان خطور کرده که شاید پروژه ما به نتیجه نرسد، اما آنقدر آدم های بزرگی بودند که می دانستند حتی اگر پروژه به نتیجه نرسد، اما با دنبال کردن رویاهای مان، زندگی مان به نتیجه می رسد و در نهایت خوشحال و موفقیم. البته که قیمت پیروزی، قبول شکست های کوچک است.

سرویس آمار و آنالیز بلادرنگ پایانه فروشگاهی رستوران

مقدمه مترجم:

مثل همیشه دنبال مطلبی برای ترجمه کردن بودم که به یک خبر کوتاه رسیدم. خبر انتشار یک اپلیکیشن صندوق فروشگاهی که آنالیزها و آمارهای لحظه ای و بلادرنگ را به مالک یک رستوران روی آیفون نمایش می دهد. شاید به نظر برسد در شرایطی که اقتصاد ما اندر خم یک کوچه است، مطلب نوشتن در مورد یک اپلیکیشن شیک و به روز آن ور آبی کار تجملی ای حساب بشود؛ اما در واقع این طور نیست و درباره ی این، در آخرِ مطلب خواهم نوشت.

پایانه ی فروش یا POS –که ما آن را با دستگاه کارتخوان اشتباه می گیریم- به بخشی از فروشگاه ها گفته می شود که در آن یک دستگاه صندوق فروشگاهی مجهز به سیستم پرداخت الکترونیکی و نرم افزار مدیریت فروش وجود دارد. این صندوق ها به طور کلی به منظور مدیریت دخل و حفظ آمار فروش استفاده می شوند. اخیرا در کشورهایی سیستم های پرداخت با موبایل –مثل اپل پی و گوگل والت- به جای پرداخت با کارت های بانکی ارائه شده اند. در این سیستم ها کافیست موبایل، ساعت هوشمند یا تبلت به آنتن پرداخت نزدیک شود تا پرداخت تنها با یک لمس صفحه به صورت الکترونیک انجام شود. موازی با تغییر در این فناوری ها، پایانه های فروش هم دستخوش تغییر شده اند. پایانه بعضی از فروشگاه ها از آن حالت محدود سخت افزاری در آمده و به یک نرم افزار بسیار پویاتر و هوشمندتر روی یک تبلت آیپد تبدیل شده است. یک زمانی گفته می شد یک فروشگاه باید یک دستگاه پایانه فروش بخرد، بعدتر گفته می شد باید یک نرم افزار پایانه فروش خریده شود، و حالا در کشورهای پیشرفته «سرویس پایانه فروش» تحت قالب یک اپلیکیشن قابل اجرا روی انواع ابزارهای الکترونیکی به فروش می رسد. یکی از همین سرویس های پایانه فروش، بردکرامب است که قبلا توسط شرکت گروپآن ارائه شده است.

همه ی این مقدمه، باشد برای موخره ی این مطلب.

breadcrumb_live_hand_01-3

و اما خبر:

شرکت گروپآن، اپلیکیشن بردکرامب را در سال ۲۰۱۲ ارائه داد و طی این مدت همیشه تلاش هایی داشته و با وجود رقبایی مثل اسکوآر توانسته روی پای خود بایستد. اکنون این سرویس پایانه فروش، در حال رونمایی اپلیکیشن «بردکرامب لیو» برای رستوران هاست.

هدف این اپلیکیشن فراهم کردن امکان دسترسی بلادرنگ فروشندگان به داده هایی از قبیل آمار و ارقام فروش، تعداد مهمان ها و چک ها و روند کارایی سیستم، از طریق آیفون شان می باشد.

بردکرامب لیو آمار بلادرنگ و لحظه ای فروش (شامل مجموع فروش خالص و میانگین رقم چک ها)، آنالیز روند و زمان (به منظور استخراج نمودارهای نقطه ای ترافیک، فروش و درآمد) را نمایش می دهد و به کاربران امکان انجام آنالیزهای پیچیده تر را نیز می دهد.

معرفی این اپلیکیشن جدید پتانسیل دیگری در اختیار بردکرامب قرار می دهد تا صاحبان رستوران های با پایانه فروش قدیمی را نسبت به استفاده از سرویس خود ترغیب کند. حداقل هزینه استفاده از این سرویس، ماهانه ۹۹ دلار است.

منبع: [thenextweb]

موخره:

تا همین چند سال پیش اگر کسی در فضای اینترنت نوپای ایران می خواست مثالی از یک شرکت اینترنتی موفق بزند، احتمالا بلاگفا، کلوب و امثال اینها را مثال می زد. چند سالی گذشت، سرعت اینترنت بیشتر شد و مردم با اینترنت آشناتر شدند، دوران فیلتر شدن های بی حساب سایت ها و دستگیر کردن صاحبان سایت ها گذشت و با حضور نسل جوان تر، خلاقیت هم در این فضا جریان خوبی گرفت. حالا علاوه بر این که می شود ده ها سرویس نوپای خلاقانه و بلندپروازانه ی اینترنتی در ایران دید، سرویس های رنگ و وارنگی هم هستند که بین مردم جا افتاده اند و موفق شده اند؛ بعضا سرویس هایی که شاید در ابتدا گمان نمی شد اصلا بتوانند دوام بیاورند. اما زنده ماندن آنها ثابت کرد که هم نیاز وجود دارد هم جا برای خلاقیت و کار کردن در این حوزه بسیار باز است.

بعضی از صنایع ما فاصله ی چند ده ساله ای با صنایع روز دنیا دارند، اما اوضاع زیرساخت های نرم افزاری ما چندان بد به نظر نمی رسد. سرعت رشد نرم افزار به سرعت رشد نیازها و پاسخگویی به آن نیازها بستگی دارد که خوشبختانه این ها قابل تحریم هم نیستند. البته که بین نرم افزاری که ما می گوییم و نرم افزاری که آنها می گویند هنوز فاصله بسیار زیاد است، اما منظور من این است که اختلاف ما در نرم افزار نسبت به اختلاف ما در بسیاری صنایع دیگر، کمتر است. با شوق و خلاقیتی که در بچه های نرم افزاری دیده می شود -اگر تحریم ها و کم لطفی های داخلی مانع نشوند- خیلی دور نیست زمان ظهور سرویس های قابل اعتنایی که بتوانند شانه به شانه ی کیفیت نمونه های خارجی، در ایران ظاهر شوند و فعالیت کنند.

شاید الان دغدغه ی یک صاحب رستوران به روز در ایران این باشد که یک نرم افزار فروش خوب و یک وبسایت تبلیغاتی داشته باشد. اگر خیلی خوش فکر باشد نهایتا یک اپلیکیشن موبایل برای ارائه سرویس دلیوری غذا هم بخواهد. اما یک پله جلوتر از این نیازها، استفاده از یک سرویس سراسری دلیوری غذا مثل «بودوفود» است؛ یک پله جلوتر از آن هم، استفاده از سرویس یکپارچه ی مدیریت فروش، مالی، کیفیت، تحلیل و غیره است. این حوزه های نیاز را بچه های نرم افزاری باید تشخیص بدهند و به فکر ارائه ی سرویس هایی بیفتند. یک راننده تاکسی شاید بهتر از هر کس دیگری از رانندگی و سر و کله زدن با خودرو سردر بیاورد، اما برای این که ماشینش بنزین کمتری مصرف کند، بعید است بتواند راهکار ویژه ای پیدا کند، اینجاست که یک مهندس می تواند راهکاری بدهد، حتی اگر یک بار هم رانندگی نکرده باشد.

بله، رستوران دارِ و کاسب امروزِ ایران، به سرویس بلادرنگ آنالیز سیستم نیاز ندارد، چرا که همان طور که افتد و دانی با مشکلات پایه ای تری مواجه است که با چشم هم به خوبی دیده می شوند و به آنالیز نیاز ندارند! اما نکته این جاست که رصد اخبار فاوای کشورهای خارجی، مثل این است که شما قدرت پیشگویی آینده ی فاوای ایران را داشته باشید.

دوران پول درآوردن از تولید نرم افزار های محلی به سر آمده و دوران، دورانِ پول درآوردن از محتواها و سرویس هاست. بچه های نرم افزاری اگر نیازها را خوب بشناسند، می توانند سرویس های خوبی تولید کنند. رشد خوبی در انتظار فضای فناوری اطلاعات و ارتباطات ایران هست و فرصت های بسیاری پیش رو هستند. همان طور که امروز نسبت به چند سال پیش، فضا رقابتی تر و حرفه ای تر شده، فضای آینده به صورت فزاینده تری حرفه ای تر و رقابتی تر خواهد شد. اگر قرار باشد زمانی را به عنوان بهترین زمان برای شروع انتخاب کنیم، آن زمان همین امروز است.

دانش آموزها و دانشجوهای نرم افزار اگر مسیر حرفه ای شدن را خوب ادامه بدهند، فرصتی بسیار بزرگ تر از یک فرصت شغلی و استخدامی را می توانند به دست بیاورند. می توانند مالک یک کسب و کار بشوند. برای این مسیر لازم است زان انگلیسی را دریابند و بدانند دوران فناوری های خرفتی که توی مدرسه و دانشگاه یاد می دهند به سر آمده. در کنار مدرسه و دانشگاه کار بازاری هم انجام بدهند حتی اگر زحمتش بیشتر از نفعش باشد، شاگردی کنند و همانطور که آقای شعبانعلی نوشته سر خم کردن جلوی رئیس ها را در این سن و سال تحمل کنند تا در جایی و وقتی دیگر بتوانند سر بلند کنند.